تبليغاتX
ای خدا این فاصله را از میان ما محو کن
































ای خدا این فاصله را از میان ما محو کن

عاشقانه

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست.
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!
که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی 
و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی
و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری

نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 21:8 توسط مرضيه|

عروسکی می خواستی رو طاقچتون بکاریش


وقتی بازیت تموم شد کنج اطاق بذاریش


دیگه برای بازی اطاق تو شلوغه


عروسکا بدونید که عاشقی دروغه

نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 21:7 توسط مرضيه|

آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم.


احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند.


 احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد.


شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند.


 گویی از کنار لحظه ها می گذرم


 این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم.


انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا


 که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است.


همه چیز در ذهنم معلق است.


 در باره همه چیز میتوانم بنویسم


 و لی نمی دانم


 چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود


 و موضوع اهمیتش را از دست می دهد.


آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد


 که دیگر میل نوشیدنش را ندارم.


 حالت آدمی را پیدا می کنم


که دیر سر قرارش رسیده باشد.


نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 21:5 توسط مرضيه|

میان ابرها سیر می‌کنم

هر کدام را به شکلی می‌بینم

که دوست دارم

می‌گردم و دلخواهم را پیدا می‌کنم

میان آدم‌ها اما

کاری از دست من ساخته نیست

خودشان شکل عوض می‌کنند

بـرای اتـفـاق هـایی که نـمی افـتـد …

بـرای دستـی کـه نـگـرفـتم

بـرای اشکـی کـه پـاک نـکـردم

بـرای بـوسـه ای کـه نـبــود

بـرای دوسـتـت دارمـی کـه مـرده بـه دنـیـا آمــد

بــرای مـن کـه وجـودم نـبـودن اسـت

مــرا بـبـخـش …

نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 19:17 توسط مرضيه|

در کوچه های سرد و نمناک شهر

گام هایم را مغرورانه بر پوسته ی تاریک شب می نهادم .

صدای جغد های شوم و ناله های بی کسی گوش هایم را می خراشید.

 حضور اشباهی را در لابه لای سنگ فرش ها و

 انتهای تاریک و غمبار هر کوچه مرا سخت آزرده می ساخت.

 نفس هایم سخت شده بود .

 قلبم به آرامیِ قدم هایم ناقوسش را به صدا وا می داشت .

 نمی دانستم در این نا کجا آباد تنهایی به کدامین امید چنگ زنم.

 به عقل و منطق و فلسفه؟!!

 در زمانه ای که شیری خردمند اسیر هوس های خرگوشِ بازیگوشی خواهد شد و

 منطق سلطانیِ خود را در بازیهای کودکانه ی ایام به حراج می گزارد!!

 یا به عشق و عاشقی؟!!

 لفظی که در کوچه های چشمک و عشوه و ناز به قرانی بیش نمی ارزد

 و خروار خروارش را فریب بر دوش می کشد.

 نمی دانم

 نمی دانم ...

 اما به امید شکوفه ی کوچک لب قرمزی که فردا صبح به خورشید سلام می کند

 دستور تپیدن را برای قلبم صادر خواهم کرد.

نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 17:14 توسط مرضيه|

 

جنگل سرخ خزان

در پي مرگ جهان

بادها در پيشند

لبها به صدا در آمد

مرگ من نزديک است

خوشحال دمي نيست شوم

نه با زمين اسير و ...

خنداش مهو شودو

لرزشي بر خاکش

دير زمانيست در خاکم

آتشي هست از آن در باکم

چگونه اينچنين تاب آرم

عمريست داز

ريشه هايم قطور در جنگ با ستم کارانم

خسته از ظلم خسته از باد

کي زمانيست که من طوفانم

ويران کنم هر چه درد آرانم

گاهيست به خوابي ژرف مي آرامم

در سکوتي دل انگيز من بيدام

خوشحال از آن همه رويا

به شادي بسوي هم قطارانم

نگاهم به تن سرد و زشت و زمخت

اندوهي بر دل

سنگين شود اين دستانم

به زمين مي کوبم

چي کردي با عزيزانم

نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 17:12 توسط مرضيه|


 


 


فقط خدا


همیشه هوامو داره کاش می شد منم هواشو داشته باشم


منو تو اغوشت بگیر خدا می خوام بخوابم     اخه تو تنهاکسی بودی که دادی جوابم


منو تو اغوشت بگیر میخوام برات بخونم   روی زمین چقدر بده میخوام پیشت بمونم


کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری    خسته شدم از عمری غربت واسیری


کی گفته باید گریه شبامو در بیاری    تا لحظه ای وقت شریفتو واسم بزاری


توی اغوش تو ارامش محض    منو باخودت ببر حتی یه لحظه 


وقتی بایدواسه رها شدن بی فروغ بود واسه ارامش نسبی کلی حرفای دروغ گفت 


 توی دنیا هر چیزی قیمتی داره غیروجدان  اینارو هیچ جا ندیدم نه تو انجیل نه تو قران


وقتی دنیا همه حرف پوچ ومفته  صدای حق حقتو پس کی شنوفته


تو که می گی پیشمی تا لحظه مرگ


  این که میگن میشکنی رنجم میدی بگو کی گفته 


توی اغوش تو دیگه تنها نیستم   هر نفس اسیر دست غم ها نیستم


دیگه عاشقانه تر از عاشقام من   واسه موندن دیگه بابهونه ام من


توی اغوش تو از درد خبری نیست  از دروغ و حرفای زرد خبری نیست


نمی بینی کسی از هراس  نونش    جلو حرف ناصواب بند زبونش


خدایا منو ببخش

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390ساعت 13:59 توسط مرضيه|

حالیا معجزه باران را باور کن

و طراوت  را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

وبهاران را باور کن.

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390ساعت 13:58 توسط مرضيه|

غم راه آمدنش را خوب بلد است! باید راه آمدن با او را یاد بگیرم!!

یا اینکه راه دیگری را در پیش بگیرم ... راهی بسوی امید و تلاش ...

به سلام ها دل نمی بندم ، از خداحافظی ها غمگین نمی شوم

دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه  . . .

 

رنج را آشفته در لبخند پنهان می کنم

تا دلش غمگین نگردد هر کسی با من نشست ...


 

نوشته شده در جمعه 31 تیر1390ساعت 17:51 توسط مرضيه|

نگران نباش

نمی شود دوستت نداشت

لجم هم که بگیرد از دستت

دفترچه ی خاطراتم

پر از فحش های عاشقانه میشود!!!...

نوشته شده در جمعه 17 تیر1390ساعت 17:55 توسط مرضيه|


آخرين مطالب
» تنهایی من
» عروسک
» احساس می کنم
» مــرا بـبـخـش …
» کوچه های خلوت
» عزیزام
» توآرامش محض
» باور کن
» جملات عاشقانه غمگین
»

Design By : Pichak